اَنگولو گولو
سلا قربون دختر جیگرم برم الهییییی که اینقدر قشنگ حرف میزنی
دیروز تو اتاقت داشتیم با هم بازی میکردیم، یکی از اسباب بازیات حلقه های ریز ریز رنگیِ
انداختمشون دور دستم و بهت گفتم : آتنا این چیه مامانی؟
آتنا : اَنگولو ، ( چون تعداد حلقه ها زیاد بود بعدش یه کم فکر کردی، گفتی : اَنگولو گولو )
از خنده نتونستم جلوی خودمو بگیرم ، تا حالا ندیده بودم نی نی ها به النگو بگن انگولو، بابایی میگفت بهش نخند ناراحت میشه بچه، تو که اصلاً حواست به بازی خودت بود به من نگاهم نمیکردی ولی من سعی کردم خودمو کنترل کنم.
توام بدون اینکه بدونی من واسه چی میخندم بر میگشتی با تعجب نگام میکردی و دوباره به کار خودت میرسیدی.
عاشقتتتتتتتتتتتم
نمیدونم حکایتش چیه که حریفت نمیشم یه بار بدون سر و صدا موهاتو ببندم، همیشه موقع بستن موهات اینقدر شلوغ میکنی و میخوای فرار کنی که کج و کوله گل سرتو میزنم ، بعدم دو قدم میری اونورتر و با بغض نگام میکنی
و گل سرتو میکشی . منو میگی ....


اَنگولو گولو
